دلم نوشت...من از خدا گله دارم
سلام
من از خدا گله دارم
شبیه غربت يك انتظار، طولانی
به پای خاطره هایت همیشه زندانی
در این غروب جدایی دوباره خواهم شست
هوای عشق تو را با دو چشم بارانی
طناب دار دلم را توئی که می بندی
به سقف وسوسه هایم در این پریشانی
دلی به جرم غمت بیگناه خواهد مرد
چرا در این شب یلدا چرا زمستانی
شبی که چرت غرورم شكست ، مي دانم-
فریب خورده ی عشقم شبی كه می دانی...
من از خدا گله دارم خدای عاشق ها
که مهر عشق تو را زد به روی پیشانی
شبی که حنجره زخمی و اشک بی تاب است
شبیه ناله خزیدم به گوش ویرانی
دوباره بدرقه کردم تمام دردم را
به پای خاطره هایت همیشه زندانی
در این غروب جدایی دوباره خواهم شست
هوای عشق تو را با دو چشم بارانی
طناب دار دلم را توئی که می بندی
به سقف وسوسه هایم در این پریشانی
دلی به جرم غمت بیگناه خواهد مرد
چرا در این شب یلدا چرا زمستانی
شبی که چرت غرورم شكست ، مي دانم-
فریب خورده ی عشقم شبی كه می دانی...
من از خدا گله دارم خدای عاشق ها
که مهر عشق تو را زد به روی پیشانی
شبی که حنجره زخمی و اشک بی تاب است
شبیه ناله خزیدم به گوش ویرانی
دوباره بدرقه کردم تمام دردم را
به سوی غربت یک انتظار طولانی
شاد باشید....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 18:27 توسط بهزادپیروزیان(بی نشان)
|
عاقبت یک روز مغرب ، محو مشرق می شود