رستگاری علی (ع)

تیغت حریف جهل قبایل نخواهد شد

یک تن حریف این همه جاهل نخواهد شد

 

بگذارکودکانه به سویت کلوخی رهاکنند

دریا به سعی بی خردان گل نخواهد شد

 

سیلی به خود نزن که ازاین خواب رفتگان

حتی یکی به موعظه عاقل نخواهد شد

 

یعنی به روی منبر خودهم غریبه می مانی

یعنی کسی به سوی تو مایل نخواهد شد

 

سر رابه چاه کن که از این آسمان شوم

جزتیغهای آخته نازل نخواهد شد

 

بخوان ... سبحان ... فزت ...ربی الکعبه ...آه

این سجده بی دو ذکر تو کامل نخواهد شد

 

مولا! به رب کعبه قسم رستگاری ات

جز با سری شکافته حاصل نخواهد شد

 

با احترام تقدیم به همه دوستداران علی(ع)

گفتگو با خدا...

گفتم: خدایا از همه دلگیرم...گفت:حتی از من؟

گفتم:خدایا دلم را ربودند...گفت:پیش از من؟

گفتم:خدایا چقدر دوری...گفت:تو یا من؟

گفتم:خدایا تنهاترینم...گفت:بیشتر از من؟

گفتم:خدایا کمک خواستم...گفت:غیر از من..!؟

گفتم:خدایا دوستت دارم...گفت:بیش از من؟

گفتم:خدایا اینقدر نگو من...!
 
گفت:من توام و تو من !...

بالهايت را كجا گذاشتي

سلام

بالهايت را كجا گذاشتي

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها راخوب می دانم اما گاهی درختهاو آدمها را اشتباه می گیرم .

انسان خندیدگفت: این خنده دارترین اشتباه ممکن بود،پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟  

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای جای تو خالیست. .!
انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی . چیزی که نمی دانست چیست. پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن یادشان رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند، فراموش می شود.
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد  انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد،" آنوقت رو به خدا کردو گریست، آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟
 اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ..!؟

پرواز را بیاموز و شادباش... 

دلم نوشت..طلوع عشق

سلام
طلوع عشق

آغازی دوباره

آغازی بی پایان

دوستت دارم ... چند نقطه

بی انتهاست این دوست داشتن

بی پایان است این دلبستن

محال است دلکندن

خیال است دل بریدن

چون این آغاز، بی پایان است ، جدایی ؟ نه عزیزم یک خواب و خیال است!

در خواب هم میبینم رویاهای عاشقانه ی با تو بودن را

شیرین است این خواب عاشقی ، چه برسد به لحظه های بیداری

نفسی دوباره

به عشق تو ای همنفس من

یک زندگی دوباره

بی خیال گذشته ها

تویی عشق اول و آخر من

میخواهم این باران، همین باران عشقت، تا ابد در قلبم بباره

اگر زندگی ،همیشه با تو بودن است ، دلم نمیخواهد هیچگاه بمیرم

اگر آن مردن ، از عشق تو مردن است ، دلم میخواهد در همین لحظه فدایت شوم

اگر عشق تلخ است ، شیرین است برایم این تلخی ها

وقتی تو آمدی محو شد در اتاق تاریکم ، آن تنهایی و احساس خستگی ها

وقتی تو آمدی باز شد پنجره ی روشنی ها

دیدم آسمان آبی را ، دیدم مظهر یکرنگی ها

حس کردم عشق پاکی را ، عاشق شدم ،

دل بستم و مطمئن باش تا آخرش با تو هستم

آغازی دوباره، قلبم دیگر تنها نیست ، با تو جان گرفته است دوباره

آغازی بی پایان ، مرا از غروب عشق نترسان

طلوع عشق ما ، غروبی نخواهد داشت ،

قلب من با تو ، هیچ غمی نخواهد داشت

شادباشید...