نیاز!...
من به شبنم
به نسیم
من به گلواژه ی "عشق"
من به خورشید رخ ات
محتاجم
بی "تو"
شاید بتوان زیست
ولی...
زندگی
با تو طراوت دارد!...
من به شبنم
به نسیم
من به گلواژه ی "عشق"
من به خورشید رخ ات
محتاجم
بی "تو"
شاید بتوان زیست
ولی...
زندگی
با تو طراوت دارد!...
دلم
کودکیهایم را می خواهد
همان شهر
که رازقی هایش
سلام شقایق ها ی باران خورده را
بی پاسخ نمی گذاشتند
وهیچ اقاقیی
ناز بر یاس کبود
نمی فروخت
دلم
کودکیهایم را می خواهد
وشهری که
بزرگتر از دنیای امروزم بود!...
.
.
روز...
کلاغها
شب
شغالها
به صبح ام می رسانند!...
.
.
آه...
نفرین
نفرین بر این چرخ کبود
که کودکیهایم را ربود
آرام
پنهانی!...
دیشب
عاقبت ،ماه
نشان از بی نشانی ام گرفت
پنجره را باز کردم
دستم را مشت کردم...به اندازه ی قلبم
تا بچینم اش
ماه آمد
روی انگشت من نشست
در جیب پیراهنم گذاشتم اش
آی...قاصدکها
شتاب کنید
می خواهم تکه تکه ام کنند
پلنگها !...
.
.
دیشب ذهنم
سرشار از سپید بود
سپیده
به تیرگی نشاند
اندیشه ام را!...
نگاهت!...
غارتگریست بی رحم
ربوده عقل و دینم
به آتش کشیده خانه ی دلم
وتجاوز کرده
به احساس باکره ای که در من بود
حالابغض می خورم
"غم" بالا می آورم مدام
آه.... "غم"
این زالوی بی پدر
این چپاولگرپیر
این باغ بی ثمر
وحشیانه می مکد
خون لبخند خیالم را
و به انحطاط آبی رگهایم نشسته است
بی تو
مانده ام تنها
و شعرهایی که زاده می شوند
دلتنگ
"بی نشان"
پُشت باورِ شرجیِ این پنجره ها
وپَر می کشند سوی تو
بی پروا
حالا که رفته ای
من هم می روم
سایه ام را هم می برم
یادت را بر دوش باد می نهم
بادی که تکیه بر شانه اش دادی
درعزای خاطراتت
دفن می کنم،هرچه دلتنگیست
نمی خواهم دیگر
این شعرهای ناخلف را
فقط،،،فقط
ک....ا.....ش
برایشان
مادری کنی بانو!...
پ.ن:با الهام از سروده ی جناب فریدی عزیز