صبر من و تحمل تو

به ستوه آمدند

فاصله ها، فاصله هایی که با هزار راه نرفته نیز پر نمی شوند

از صبر من و تحمل تو

به ستوه آمدند

واژ ه ها ، واژه هایی که با هزار راز مگو نیز بیان نمی شوند

از صبرمن و تحمل تو

به ستوه آمدند

آوازها،آوازهایی که با هزار آواز هزاردستان نیز ردیف نمی شوند

ازصبرمن و تحمل تو

به ستوه آمدند

ابرها،ابرهایی که "با هزارسال بارش شبانه روز هم وا نمی شوند"

از صبرمن و تحمل تو

به ستوه آمدند

صبرمن و تحمل تو 

از صبر من و تحمل تو


پ. ن :"چند سطر ی است بی هیچ آداب و ترتیب 

گستاخی مرا عفو بفرمایید."

محک عشق...

محک عشق...

دلم

گذرگاه غم

شد !...

از صبرتو

و

تحمل من

.

.

عشق را

به چه سنگی

محک میزنند !؟

فریاد زمین...!

"دستاوردی از یک سفرکاری"

"فریادزمین"

درحصاری سنگی ، سایه صفت ، بد آهنگ

مدتی هست که من غو طه ورم

من نمی دانستم که زمین را شاید

به همین آسانی !...

بتوان از پی هر ساختنی ویران کرد

ساکنان اینجا

دلشان از آهن،گوشهاشان بسته

می زنند

می شکنند

می برند

می کشند

می شکافند زمین را به جفا

برج می کارند از آهن و سنگ

وبه زیرسایه اش می رویند

بی ریشه و برگ

تکیه کردم به نگاه سهراب

 تا که شاید 

 کمی آرام شود احساسم

لیک افسوس پریشانترشد

شکوه ها کرد زمین با دل زار...

که مگر نشنیدید..!؟

لرزشم را با، بم..؟

ناله ام با، هاییتی..؟

اشک وفریادم را، با سونامی..؟

یعنی ای انسانها

ای اهالی مدرنیختگی

بس کنید

خسته شدم

خواهی آموخت

 

کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این که عشق، تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمی دهند.

و شکست هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم های باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می گیری که همه ی راه هایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد.

کم کم یاد می گیری

که حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می کاری و روحت را زینت می دهی

به جای این که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد!

و یاد می گیری که می توانی تحمل کنی...

که محکم هستی...

که خیلی می ارزی.

و می آموزی و می آموزی...

با هر خداحافظی

یاد می گیری...!

 

اگر آن ترک شیرازی...

 
حافظ
 
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
 

صائب تبریزی
 
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 
شهریار
 
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
 
 
 
محمد عیادزاده
 
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
 

گولَ...

 بیخودی خندیدیم

که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم

که بگوییم زبان  هم داریم

*

و قفس هامان را

زود زود رنگ زدیم

و نشستیم لب رود

وبه آب سنگ زدیم

*

ما به هر دیواری

آینه بخشیدیم

که تصور بکنیم

یک نفر با ماهست

*

ما زمان را دیدیم

خسته در ثانیه ها

باز با خود گفتیم

شب زیبایی هست!

*

بیخودی پرسه زدیم

صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم

سهممان کم نشود

*

ما خدا را با خود

سر دعوا بردیم

و قسم  ها خوردیم

ما به هم بد کردیم

ما به هم بد گفتیم

*

بیخودی داد زدیم

که بگوییم توانا هستیم

و گرفتیم کتابی سر دست

که بگوییم که دانا هستیم

*

بیخودی پرسیدیم

حال همدیگر را

که بگوییم محبت داریم

بیخودی  ترسیدیم

از بیان غم خود

و تصور کردیم

که شهامت داریم

*

ما حقیقت هارا

زیر پا له کردیم

و چقدر حظ بردیم

که زرنگی کردیم

*
روی هر حادثه ای

حرفی از پول زدیم

از شما می پرسم

ما که را گول زدیم

"خانم فریبا شش بلوکی از مجموعه غریبانه"