امید عشق...
عشق من، دنیا پر از دوری شده
ماجرای عشق، اینجوری شده
عشق من،یک سینه حرف و خواهشم
بیخود از خود،سر خوش از آرامشم
سینه از سودای عشق آکنده ام
هر که را کو عاشق آمد،بنده ام
مکتبی دارم که عاشق پرور است
شاهد و شمع و شرابش در براست
فرصتی باشد برای زندگی
عشق بازی در مقام بندگی
رسم ما رسم جدال و جنگ نیست
در مجال عشق جای رنگ نیست
ناجی این ملک،جان عاشق است
نا خدای این شکسته قایق است
گر چه مظلوم است در دوران ما
می شکوفد غنچه اش از جان ما
عشق من سودای آزادی خوش است
از حضورت شور آبادی خوش است
هر کجا عشق است،عصمت حاکم است
در هم آغوشی، عفت لازم است
با شقایق عشق معنا می شود
دل نسوزد عشق رسوا می شود
آشیان عشق در جان من است
حافظش، ایمان عریان من است
بیخودی در عاشقی هوشیاری است
در گران خواب ابد، بیداری است
عاقبت یک روز مغرب ، محو مشرق می شود